درد دل
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧  

کلی حرف نگفته دارم یک برگ بزرگ تو زندگیم ورق خورده که دلم می خواد از هرسطرش اینجا بنویسم اما نه الان .

الان فقط می خوام درد ودل کنم آخه دلم گرفته از صبح هرچی فکر کردم هیچ جایی رو بهتر از اینجا برای سبک کردن دلم پیدا نکردم

تو این چند وقت خدای مهربون حتی یک لحظه هم تنها مون نگذاشته و من هم کاملا حضورش رو حس کردم اما بازهم خیلی از لحظه ها از تنهایی دلم به درد آمده خدایا من ناشکری نمی کنم اما تنهایی خیلی بد خدایا تو می دونی تو دلم چه آرزویی دارم  خدایا من که به قدرت تو ایمان دارم تو به چشم برهم زدنی می تونی آرزوی من رو برآورده کنی .شاید بگی من لیاقتش رو ندارم اما باور کن من تمام سعیم را می کنم خدایا دیگه نمی دونم چطور ازت بخوام کی را واسطه کنم خدابا صدام رو بشنو از ته دلم دارم فریاد می زنم و ازت خواهش می کنم

خدایا دلم گرفته کمکم کن



 
بازگشت
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧  

چقدربد که آدم ابن همه از خونه و زندگیش دور باشه من به زودی برمی گردمخجالتچشمک



 
تنهایی
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧  

این بار اگه می خوام اینجا بنویسم برای اینه که هیچ کس صدامو نشنوه حتی خودش اونی که همیشه اگه کسی و نداشتم تا حرف بزنم اون بود تا صداش کنم و حرف هام وبشنوه هرچند که خیلی از وقت ها جوابم و نمی داد اما همین که گفته بودم برام کافی بود اما این بار دیگه نمی خواهم اون هم حرف هام رو بشنوه دلم نمی خواهد بهم بگه که ناشکرم چون خودش می دونه که نیستم .من خیلی باهاش ازته دل حرف زدم وخواسته ام رو گفتم همه آدم های خوب را واسطه قرار دادم اما باز هم دیده نشدم . تو عید روز تولد حضرت محمد رفتم پیش امام رضا همه جا پر از نور وگل بود من به چشم می دیدم که این بزرگ داره به همه عیدی   می ده من هم ازش عیدی خواستم گفتم بهش که خودم می دونم لیاقت شو ندارم اما خودتون گفتید که این درست نیست کسی و که نیازمند از در خونتون برونین اون هم دست خالی ، احساس کردم مثل یک بچه تنهام که گرسنه و تشنه است و داره به دست یک بزرگ نگاه می کنه اون هم تو همچین روزی به خصوص وقتی که سرم رو از روی سجاده بلند کردم و دیدم روی فرش کنار دستم دو تا گنجشک ایستادن برام خیلی جالب بوداون هم تو یک صحن سر بسته ، گفتم شاید اینها یک نشونه باشند .اون روز یک نشونه کوچولو داشتم به خاطر همین فکر می کردم عیدیموگرفتم غافل از این که ....

آخه خدا من از تنهایی می ترسم خودت می دونی که تمام سعیم را    می کردم اگه بهم لیاقتشو می دادی .خودت می دونی چقدر دلم رو خوش کرده بودم .

هه آخرش بازهم با اون حرف زدم انگار هرچی هم که اون به من بفهمونه که نمی خواد صدامو بشنوه من حالیم نمیشه خدایا دلم گرفته آخه من مگه چی می خواستم؟خدایابرام یک دلخوشی بود . من هیچ منطقی و نمی تونم قبول کنم آخه تو این همه منطق پس احساس من چی میشه ؟پس من چی ؟آخه نمیشه که همش منطق باشه و دودوتا چهارتا پس کی دل من و می بینی پس کی اون موقعی که برای یک چیزی خیلی بی تابم او ن را به من می دی ؟ آخه این که انصاف نیست که من همیشه باید بپذیرم آخه چرا ؟

دوباره این روزها برام تلخی ماجرای هفته قبل از عروسی زنده شده احساس می کنم دوباره تو یک عمل انجام شده قرار گرفتم بایک برنامه ریزی دروغی تا اینجا دلم رو خوش کردم و حالا که موقع رفتن همه چی به هم  می ریزه خدایا احساس می کنم باهام بازی شده بگذار راحت تر بگم سرم کلاه گذاشتن خدایا من اصلا تاحالا به تنهایی رفتن فکر نکردم حالا می ترسم هرچند که اون کوچیک بود اما فکر می کردم ازم محافظت    می کرد و تنهایی هام رو پر میکنه هرچند که شاید اصلا در نهایت ماجرا هم صلاح تو نبودو نمی دادیش اما دوست نداشتم با من اینطوری رفتار بشه خدایا من نمی خوام برم من تنهام من تنهام

خدایا کمکم کن



 
تنبل بانو
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧  

 

سلام سلام به همراه یک دنیا معذرت خواهی اول از همه ازدوست های گلم     بعدش از این زندگی که از سال پیش تا حالا بهش سر نزدم و به سر و وضعش نرسیدم   آخرش هم از کودک درون خودم که دلش رو خوش کرده بود به این خونه مجازی اما من بهش بی توجهی کردم (سوء تفاهم نشه ها منظورم نی نی نبود )

یک دنیا حرف دارم حرف هایی پراز شادی و غم پر از امید و ناامیدی که نمی دونم از کجا باید شروع کنم  

درراستای ماجراهای ما نی نی آخرین تصمیم های آخر سالمون این شد که تلاشمون رو بعد از عید به صورت کاملا جدی در تمام امور مربوطه انجام بدیم  به خاطر همین در یک اقدام ناجوانمردانه من رفتم و عکس رنگی گرفتم که خیلی بد بود ودردناک اما خدارو شکر اوضاع داخلی خوب بود ودکتر بهمون گفت که اواخر فروردین بریم برای ای یو ای این ماجرا رو تا همین جا داشته باشید تا بعد......

 روز ۲۸ اسفند با قطار در معیت خواهر شوهر گرامی و خانواده محترم رفتیم مشهد من از قبل با آقای همسرطی کرده بودم که چون امسال آخرین عیدی که ایرانیم من می خوام بیشتر خونه خودمون ور دل مامان و بابام باشمکه خدائیش آقای مهربون هم کلی باهام راه آمد  دوباره موقع سال تحویل مثل همیشه دل من اندازه یک نسیم بهاری نازک شده بود و اشک هام آروم وبی صدا می ریخت اما خداموشکر می کردم که دست مهربون همسرم تو دستم بود وخانواده عزیزم کنارم بودن خداموشکر کردم که یک باردیگه بابای مهربونم بعد از تحویل سال با چشمهای اشکی من رو بوسید بوی مهر پدریش دعای خیرش من رو تا سال آینده سرمست وبیمه کرد همینطور مامان جونم مثل زمان بچگی ها بغلم کرد و بهم عیدی داد جاتون خالی بعد از عید هم زدیم و رقصیدیم برای اولین بار رقص خان داداشم رو هم دیدم که همون لحظه دوست داشتم بپرم وماچش کنه با مدل مو جدیدی که زده بود وکت شلوار نو که پوشیده بود ورقص مردونه اش همگی احساس کردیم چقدر بیشتر از تصور ما بزرگ شده    داداش کوچولو هم همینطور هرچند که دیگه خیلی کوچولو نیست وهمه تلاشش رو برای پیروی  از ادا اطوار های خان داداش بزرگه می کنه برای ماهمیشه  ته تغاری و کوچولو .امسال عیدی یک عطری که خیلی وقت بود دوسش داشتم از همسر جونم گرفتم یک دست لباس از مامان وبابای گلم یک سکه هم از مامان جون .تا دهم مشهد بودیم وهمش به مهمون بازی و دید و بازدید گذشت که خیلی خوب بود وبعدش با اینکه تعطیل بودیم به اصرار آقای همسر آمدیم تهران تا به قول ایشون در خلوت و آرامش برای کارهامون برنامه ریزی کنیم.

روز دوازدهم غذامون رو برداشتیم و دوتایی رفتیم پارک جنگلی لویزان که خیلی خوب قشنگ بود شب هم شروع کردیم به صحبت راجع به برنامه ها قرار شد آقای همسر یکی دو ماهی زودتر بره تا به قول خودش اوضاع رو کمی آماده کنه البته من خیلی دوست داشتم موقع رفتن از اینجا همراه هم باشیم شاید دل کندن و جدا شدن کمی راحت تر باشه اما خوب حرف های اون هم منطقی بود حالا دیگه نمی دونم مراسم خداحافظی چطور خواهد بود

تو همه صحبت ها من به این هم اشاره می کردم که شاید خدا  خواست ما نی نی داشته باشیم پس باید این کارو بکنیم واون کار و نکنیم اماآقای همسر  در آخر هم گفت که علبی رقم تمام برنامه ها مون بنده مخالفم چون می ترسم اول ورود به یک جای غریب مشکلی پیش بیاد ومن که قیافه ام اول اینطوری   بعد هم اینطوری شده بود کلی داد و بیداد کردم اما به هیچ وجه راضی نمی شد یکی دو روز خیلی ناراحت بودم و هرچی خواستمک که خودم رو راضی کنم تا به حرفش گوش بدم دیدم با شرایطی که ما داریم اصلا حرف های اون منطقی نیست البته من هم بهش حق می دم که نگران باشه اما نه اون قدر که همه چی و کنسل کنه این بود که عزمم رو جزم کردم تا راضیش کنم یا اینکه خوم به نتیجه دیگه ای برسم این بود که اول رفتم پیش دکتر خودم وبا هاش مشورت کردم اون هم گفت که اصلا به نگرانی همسرت توجه نکن البته باید بتونی راضیش کنی بعد هم با هم رفتیم پیش مشاورمون اون هم با اینکه قبلا گفته بود به نظر من برید خارج و بعد از چند وقت برای بچه اقدام کنید وقتی دلایل من رو شنید گفت که حرف من درست تر خلاصه تا این لحظه که در خدمتتون هستم تقریبا همسر جونم رو راضی کردم البته اموز هم به توصیه پزشکم باید باهم بریم پیشش امیدوارم امروز بالاخره عروس خانوم بله رو بگه  آخه من موندم این آقایون چرا بعضی وقتها اینطوری می شن

وای چقدر حرف زدم

فقط یک چیز دیگه دوست های گلم کمک کمک

من از صبح تا حالا هر کار کردم نتونستم اینجا عکس بگذارم لطفا یکی من و راهنمایی کنه البته یک بار غزال جونم این کار رو کرد اما نمی دونم چرا اینقدر خنگول شدم و نمی فهمم لطفا با زبان کاملا ابتدایی به من بگید باید چطوری اینجا :

۱- عکس بگذارم

۲- لینک بگذارم

دوست خوبم فری جون ممنون که به وبم سر زدی خیلی خوشحال شدم از آشناییت ما برای مرداد ماه اگه خدا بخواد میریم تورنتو خوشحال میشم بیشتر باهم آشنا بشیم

 



 
یک اتفاق جدید
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦  

وای چه حالی میده خونه و زندگی جدید به خصوص وقتی که اسباب کشیش اینقدر راحت و بی دردسر باشه ، امیدوارم دوست جونامم از خونه جدیدم خوششون بیاد ( لطفا در مورد دکوراسیون خونم نظر بدید )

راستی قبل از تعریف این اتفاق جدید یک در خواست کمک دارم .راستش من می خواستم برای این خونه جدید ، خودم برای خودم یک دسته گلی چیزی بیارم اما هرچی سعی کردم نتونستم عکسشو بگذارم اینجا به خاطر همین از همه دوست های خوبم که سابقه وبلاگ نویسیشون بسی بیشتر و ارزشمند تر از من ( سوگل جونم ،غزال جونم ، نداجونم و... ) خواهش می کنم راهنماییم کنن اون وقت من هم قول می دم هی عکس های خوب بگذارم اینجا

خوب حالا بریم سر اصل مطلب :

آهای ایه الناس دادار دودورجمع بشین می خواهم خبر بدمممممم

ما بالاخره کانادایی شدیم  اون هم بعد از هفت سال البته من فقط یک سالش وتو بازی بودم قبلش آقای همسر تنهایی تو این بازی بوده البته فکر نکنین من خیلی خوشحالم ها نه ولی شوکه شدم .

ماجرااز این قراربود که این آقای همسر من از سال ۲۰۰۱ برای رفتن اقدام کرده بود اما از اون جا که خدا نمی خواست که تنهایی بره تو دیار کافرون کارش هی درست میشه و هی خراب میشه تا اینکه پارسال پرونده من رو هم به پرونده مهاجرت خودش اضافه می کنه و برخلاف انتظارمون تو حدود یک سال هم پرونده من پذیرش میشه هم اینکه برای هر دو تامون ویزا میاد .من و آقای همسر چهارشنبه هفته پیش  رفتیم مشهد چون پنچ شنبه سال باباجون بودوآقای همسر جمعه برگشت اما من کمی دیرتر آمدم یعنی سه شنبه صبح رسیدم بعد از اینکه از راه آهن آمدیم داشتیم صبحونه می خوردیم که موبایل آقای همسر زنگ زد بعد دیدم که یک هو قیافش اینجوری شد  خلاصه فهمیدم که از سفارت بوده و گفتند که فردا بیاین و ویزاتون رو بگیرید ما هم چهارشنبه باهم رفتیم و بالاخره این ویزامون صادر شد اما از اون روز هر دو تا مون تو یک حال خاصی هستیم آقای همسر که هم خیلی خوشحال هم کمی دچار استرس شده من هم که هنوز سعی می کنم خیلی جدی بهش فکر نکنم فقط با فکر به اینکه تنوع خوبی و می تونیم زندگیمون رو بهتر کنیم خودم رو شاد نگه دارم به خصوص که ما توی تمام مراحلش گفتیم که خدایا اگه خیر خودت درستش کن و حالا هم که درست شده باز هم خودمون رو با اینکه حتما خیرو خواست خدا بوده دلگرم می کنیم خدا جونم کمکمون کن  اما هنوز ماجرا رو برای کسی نگفتیم و من همش دارم فکر می کنم که چطوری به مامان اینها بگم همش دعا می کنم که بهشون سخت نگذره امیدوارم خدای مهربون به اونها هم کمک کنه تا خیلی احساس تنهایی نکنن

راستی یک خبر مهم دیگه :

این آقای همسر گل من بالاخره قبول کرد تا بریم پیش دکتر کشاف تو کلینیک نوید اون هم باهزار زور و زحمت از سوی من و زهره جون قول داده که سه شنبه این هفته بریم البته گفته فقط برای مشاوره میام اما امیدوارم خدا کمک کنه تا اگه نیاز شد به بقیه کارهام راضی بشه آخه ما تصمیم داریم که اگه خدای مهربون صلاح بدونه اینجا نی نی دار بشیم و با اون بریم تا اونجا به دنیا بیاد ولی وقت خیلی کمی هم برای این موضوع داریم خدای بزرگم خودت می دونی که الان چقدر در آرزوی یک نی نی سالم وصالحم خدایا کمکمون کن قسمت می دم به همه آدم های خوبی که دوسشون داری به پاکی حس مادری که خودت آفریدیش من رو هم از این نعمت بهره مند کن خدایا این حس مقدس رو از من دریغ نکن .خدایا کمکم کن که با دل خوش به اون دنیای جدید و غریب وارد بشم



 
بدون نام ( دلتنگی )
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦  

خيلي وقت كه سري به اين زندگي نزدم البته هرروز آمدم اما از دور فقط نگاهي كردم ورفتم با اينكه خيلي از وقت ها دلم پر بود از حرف هاي نگفته حرف هايي كه بايد گفته مي شد تا آروم بشم اما .....

تو شروع اين زندگي دلم مي خواست فقط حرف هاي خوب وشيرين رو اينجا بگم حرف هايي كه با خوندنش هم خودم شاد بشم هم بقيه اما اين  ،دو تا اشكال خيلي بزرگ داشت ، يكي اينكه اون وقت بايد فقط درصد كمي از روزانه ها ، آرزوهام و.... را مي نوشتم ودوم اينكه ديگه نمي شد اسم اينجا رو گذاشت زندگي واز اون انتظار داشت كه يك دفتر خاطرات بشه كه هر ورقش گوشه اي از زندگيم باشه.

 اون موقع يادم رفته بود كه خاطراتم در كنار همه اون طنزها وزيبايي ها شايد مواقعي هم همراه با دلتنگي باشه پس از اين به بعد ديگه نگرشم رو عوض ميكنم از امروز اين زندگي ميشه دفتر خاطرات شخصي من بدون توجه به اينكه چه كسي اينجا رو مي خونه وچه حسي پيدا مي كنه؟ (البته در كنار احترام وعلاقه زياد به همه دوست هاي گلم كه به اينجا سر ميزنن و من از ته قلبم دوستشون دارم)  يا اينكه مروردلتنگي هاي امروز ممكن ذهنم رو در آينده تلخ كنه .

بهتر يك كمي از خودم بگم من از كودكي يك دختر احساساتي بودم البته شايد از روي تصميم گيريهام زياد نشه اين رو فهميد آخه هميشه سعي مي كردم تا جايي كه مي تونم منطق واستقلال رو هم در كنار احساس ووابستگي داشته باشم . آدم خيلي زودرنجي نيستم اما شديدا" حساسم به خصوص نسبت به تمام  افراد و مسائلي كه برام مهمند ودوسشون دارم .

نميدونم مدل تربيتي خانواده يا نوع ارتباط هاي عاطفيم در خونه سبب شد تا هميشه نياز داشته باشم به اينكه احساسم رو بيان كنم هرچند كه در هر دوره از زندگيم مدل بيان كردنم متفاوت بود ، در دوران دبستان وراهنمايي صحبت ها و محبت هاي روزمره نيازم رو مرتفع مي كرد اما در دبيرستان وبه خصوص سال هاي دانشگاه ودوري از خانواده نوشتن ابزار ابراز احساسم بودو قلم وكاغذ سنگ صبورم .

 هنوز نامه هام رو به مامان وبابا دارم وهنوز خوندن شون دلم رو گرم ميكنه به حمايت خانواده ولذت نوازش هاشون .فكر ميكنم اين هنر رو از پدرومادرم به ارث بردم آخه اون ها هم هميشه از نامه هايي كه تو سال هاي اول دلدادگيشون براي هم مي نوشتند وبه كمك اون فاصله مكاني ودلتنگيهاشون رو كم ميكردند تعريف مي كنن وهنوز هم بعد از گذشت سال ها نويسنده هاي خوبي براي دادن جواب نامه هاي من بودن .

بعد از دانشگاه و تو سال هاي اول كار كمي از كودك درونم فاصله گرفتم  وبه همين خاطر بود كه فكر ميكنم ديگه احساس خاصي نبود كه بخواهم به دنبال راهي براي ابرازش بگردم تا زمان ازدواج .تو اوايل آشنايي بزرگ ترين مشكلم با آقاي همسر مربوط به همين مسئله بود احساس مي كردم كه براي ابراز احساسمون نه تنها زبون مشتركي نداريم بلكه لغت نامه زبان احساسي همديگروهم بلد نيستيم اما كم كم كه زمان گذشت هم سعي كرديم تو يك سري چيزها مشترك باشيم هم اينكه تا جايي كه ميشه زبون همديگر را ياد بگيريم .

از وقتي ازدواج كردم ديگه به جاي نوشتن بيشتر احساسم ودلتنگيهام رو به زبون ميارم هيچ چيزي بهتر از حرف زدن آرومم نمي كنه واين رو هم مديون آقاي همسرهستم . احساس ميكنم اون بهم كمك كرده تا كودك درونم بدون ترس ودلهره شهامت پيدا كنه وحرفش رو هرچند هم نا متناسب با سنش بزنه واين خيلي عاليه كه از اين بابت از صميم قلب ازت ممنونم همسر عزيزم .

 وقتي آدم ها به كودكشون توجه بيشتري مي كنن انگار خصوصياتشون هم كودكانه تر ميشه اصلا شايد يك زماني بتونن به ايده آل ترين شرايط انساني يعني كودكاني بزرگ تبديل بشن يعني افراد عاقل وبالغي باشند باهمه توانايي هاي يك فرد بزرگ وتمامي خلوص وپاكي وصداقت يك كودك كه البته من هنوز خيلي با همچين آدمي فاصله دارم اما خوشحالم كه حداقل مي دونم كه كودكم زنده است .

اين ابزار جديدم براي بيان احساس وتخليه روحي وعاطفي بعضي وقت ها هم من رو دچار مشكل ميكنه كودكم هميشه منتظر كه كسي ازش بخواد تا حرف بزنه ودلش رو خالي كنه ،هميشه دلش مي خواد كه كسي باشه تا جواب سووال هاش رو بده .متاسفانه كودكم در اين مورد كاملا كودك همون قدر كوچك وكم تحمل دلش خيلي تحمل تلنبار شدن حرف هاش رو نداره وخيلي زود مي گيره وبغضش مي تركه حتي مريض مي شه وافسرده ومتاسفانه تنها همدمش هم هميشه حال اون رو درك نمي كنه آخه همسرم تو خودت من رو اينطور عادت دادي پس چرا نگراني هاوپرپر زدن هام رو نمي بيني تو كه مي دوني دلم خيلي كوچيك فقط با چندتا كلمه حرف پر ميشه و مي گيره وبا گفتنشون خالي ميشه وآرامش پيدا مي كنه آخه تو كه خودت من رو اينطور عادت دادي پس چرا ؟

آخه من كه چيز زيادي نمي خوام من فقط مي خوام كه اينطور معلق نباشم من كه همه نا شناخته ها رو با اطمينان به شناخت تو وبه خاطر تو پذيرفتم پس حق دارم كه فقط ازت بخوام باهام حرف بزني من ذهنم پر از سوال ، سوال هايي كه آرامشم رو به هم زده وفقط تويي كه مي توني اون رو به من برگردوني ازت انتظار داشتم براي شنيدن حرف هام مشتاق باشي هرچند هم كه برات تكراري باشه .توكه دغدغه هاي ذهنم رو مي دوني ومهم تر از اون مي دوني كه چطور مي توني از بين ببريشون پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  همسرم از زماني كه همراه هم شديم من دلم به اطمينان وشجاعت وعزم تو گرم اگه خودم از خيلي چيزها مي ترسم يا اگه تو خيلي چيزها ضعف دارم اما دلم مي خواد تو رو هميشه قوي ومحكم ببينم نه اينكه حتي از روبه روشدن با سوال هاي ساده ذهن من هم دوري كني آخه من باور دارم به اينكه هرزن خوشبختي مي تونه چشم بسته به همسرش تكيه كنه مي تونه چشم هاش رو ببنده وبا چشم هاي همسرش دنيا رو ببينه مي تونه دلش گرم باشه به اينكه همسرش جواب همه سوال هاي ذهن اون رو مي دونه ومي تونه هر لحظه كه دلش خواست از دلتنگيهاش بگه نه اينكه همه حرف ها ونگراني هاش رو روي هم جمع كنه براي زماني كه بهش اجازه حرف زدن داده ميشه واز ديد همسرش شرايط صحبت فراهم بشه  .من معتقدم به اينكه يك زن خوشبختم  وتو هم همين مرد رويايي باورهام پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من چطور مي تونم باديدن اين فاصله هاي چند روزه نگران بودن توي يك دنياي ناشناخته نباشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من تو همين دنياي آشناي اطرافم هم از اين فاصله ها كه هر لحظه اش من رو از تو دورتر ميكنه وعشقمون رو كمرنگ ترمي ترسم اين بي تفاوتي وسردي حتي من رو از بزرگترين آرزوم كه از ته دل خواهان برآورده شدنش هستم هم مي ترسونه چه برسه به....................

من وكودك درونم هردو مي ترسيم ونگرانيم والان روزهاست كه منتظريم تا تو مارو از اين ترس از تنهايي ودلتنگي در بياري اون هم فقط با كلامت و با دلگرم كردن هات  . من انتظار داشتم تا قبل از اينكه خودت رو براي مواجه شدن با خيلي چيزها آماده كني من رو كه در پناه تو با اوج نخواستن هاو ترس هام مخفي شدم كمك كني تا بتونم كنارت باشم نه پشت سرت فكر مي كردم با همراهيت ومهربونيت من رو به اين باور مي رسوني كه باوجود همه تنهايي ها تو نميگذاري كه احساس دلتنگي بكنم از اون بترسم حتي اگه لازمه اش اين بود كه روزها وروزها برام از بعضي چيزها حرف مي زدي وسوال هام رو پاسخ مي دادي .

فكرمي كردم قبل از آماده كردن ويزا، زبان ، وضعيت سفر و....... مهم تر از همه اين كه باور كنيم دلمون به پشتيباني هم گرم به باهم بودنمون آخه من معتقد بودم كه اگه با هم وبه حمايت هم راهي و شروع كنيم حتما سرانجام خوبي خواهد داشت واين از همه چيز مهم تر.

مي دونم توي دلت شايد بخندي ،شايد بگي كه حرف هام بچه گونه است اما بايد بپذيري كه وجود من به اين صورت ،من اگه نتونم ترس هاي كودكم رو درمان كنم نمي تونم همراه خوبي براي تو باشم . اگه از تنهايي ودوري بترسم ، اگه نگران باشم به اينكه توي يك دنياي غريب باز هم مثل اينجا روزهامون در سكوت بگذره بااينكه خيلي برام سخت اما متاسفانه بايد ازت بخوام كه تنهايي به اين كشف جديد بپردازي چون نه تنها نمي تونم حامي تو در اين راه باشم بلكه باري خواهم بود سد راهت .



 
از هر دري
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦  

بازدوباره اينقدر ديربه اين زندگي سر زدم  كه هم اينجا كلي گردوخاك نشسته هم كلي حرف تو دل من مونده كه مي خوام همش رو بگم به خاطر همين هرچي فكر كردم نتونستم اسم درست و حسابي براي اين نوشته پيدا كنم اما سعي ميكنم ذهنم رو مرتب كنم ويكي يكي موضوعاتي كه تو دلم قلنبه شده رو بنويسم

اول از همه ماجراي سورپرايز كشنده آقاي همسر يافرارمغزهاي۲ (هه هه شد مثل اين فيلم ها)

حدود دو هفته پيش يك روز پنج شنبه من كه از چند وقت قبلش دلم رو صابون زده بودم تا با آقاي همسر برم ديزي سرا (آخه جاتون خالي آبگوشت هاش خيلي خوشمزه است) با اينكه از شب قبلش كمي دلخوري ازآقاي همسر داشتم بايك  اس ام اس  سعي كردم ماجرارو تموم كنم وبرنامه ناهار رو هماهنگ كنم خلاصه ظهر باآقاي همسر كه هنوز تو قيافه بود رفتيم ديزي خوري اما اين دفعه زياد نچسبيد آخه شما تصور كنيد كه آدم با كلي برنامه ريزي براي آخر هفته ، بشينه جلوي يك آدم اخمالو وبخواد كه ديزي بخوره به خاطر همين من هم كه همه تلاشم روبراي بهبود اوضاع كرده بودم اما به سنگ خورده بود بعد از يك نطق كامل در مورد اينكه تو اگه از چيزي ناراحتي بهتر راجع بهش حرف بزني تا اينكه اينطوري لحظاتمون رو خراب كني رفتم تو موضع قيافه گرفتن وناراحت شدن  شب هم قراربود كه بريم خونه دايي جلال تولد اباذر خلاصه تو كل راه هم اوضاع به همين منوال و در سكوت گذشت اما اونجا كم كم يخ هامون باز شد تا اينكه بعد از شام آقاي همسر در يك سورپرايز حسابي اعلام كردند كه مي خواهم به همه يك خبر بدم اون هم اينه كه امروز يك ايميل از وكيلش داشته كه گفته فرآيند مهاجرتمون با موفقيت انجام شده وديگه فقط بايد منتظر ويزاها باشيم ( راستی داداشی اگه این رو خوندی یادت باشه به مامان اینها نگی چون فعلا نمیدونن ) و اين خبر رو خواسته توي جمع بگه تا من هم سورپرايز بشم اما من كه از عصبانيت و ناراحتي رنگم پريده بود فقط آرزو مي كردم كه اي كاش تو اون لحظه كسي دور وبرمون نبود تا بتونم يك داد حسابي بزنم آخه كسي نيست بگه تو كه مي دوني من دوست دارم قبل از هر كسي اول خبر هاي خصوصيمون رو خودمون بدونيم نه اينكه من هم با بقيه مطلع بشم بعدشم تو كه مي دونستي اين خبر براي من به هيچ وجه خوشحال كننده نيست پس چرا فكر كردي كه با اون همه قيافه اي كه گرفتي الان بايد با دادن اين خبر خوشحال بشم تازه جالب بود كه مي گفت من از ظهر تا حالا از خوشحالي تو پوست خودم نمي گنجم ومن مونده بودم كه خوبه تازه خوشحال بوده واز ظهر تا حالا اينقده بد اخلاقي كرده  خلاصه اين هم از ماجراي سورپرايز كشنده يا همون فرارمغزهاي  ۲

سفر شمال

جاتون خالي آخر هفته رفته بوديم ويلاي عمه اينها تو آبي كنار يك سفر دوروزه بود كه خيلي خوش گذشت پارسال هم يكبار رفته بوديم كه اون هم خيلي عالي بود پنج شنبه كوله هامون رو انداختيم رو دوشمون وبا اتوبوس رفتيم سمت بابلسر اين دفعه عمو رضا و خانومش هم بودن. من و علي فكر مي كرديم اين دفعه هم چون مثل پارسال با يك گروه سالمند رژيمي سفر ميكنيم ممكن باز گرسنه بمونيم با خودمون كمي كيك وآجيل وكالباس هم برديم آخه پارسال هم عمه اينها با دو تا از دوستهاشون آمده بودن كه همسن خودشون بودن وخوب رژيمي غذا مي خوردن ما هم كه حسابي فعاليتمون زياد بود وگرسنمون مي شد هرچي مي گفتيم مي خوايم بيرون غذا بخوريم تعارف مي كردند ومي گفتند نه اگه دوست داريد تو خونه ما براتون چيزديگه اي درست كنيم اما امان از اين تعارف ها و خجالتي بودن ما ولي خدا رو شكر اين دفعه اوضاع بهتر بود روز پنج شنبه هم با  عمه اينها رفتيم يك استخر روباز كه خيلي كيف داد اون هم تو آفتاب پاييزي فقط بديش اين بود كه آقاي همسر پيشم نبود...........  الان فصل نارنج و تو خيابون هاي شمال درخت ها پر بود از نارنج هاي خوشگل كه مثل چراغ مي درخشيدند وجالب بود كه كسي هم بهشون توجهي نمي كرد اما تو اين چند روز ما همه اين بي توجهي هارو جبران كرديم هم باآقاي همسر از درخت ها آويزون شديم هم در يك اقدام جسورانه با زن عمو جان كه خيلي هم پاستوريزه است از ويلاي همسايه پرتقال كش رفتيم كه اين ماجراش خيلي جالب بود يك شب رفتيم ويلاي دوست عمه كه محوطشون پر بود از درخت هاي نارنج ما هم شب كه براي قدم زدن داشتيم تو محوطه راه مي رفتيم يك درخت رو ديديم كه نارنج هاش خيلي بزرگ تر و بهتر از بقيه بود درختش هم خيلي قشنگ بود خلاصه اول ايستاديم وجلوش باژست هاي مختلف كلي عكس گرفتيم بعد هم زن عموجان اول پيش قدم شد و گفت من كه از اينها چندتا كه تو دستم جابشه مي چينم من هم در پيروي به اندازه چندتا كه تو دست هاي خودم وعلي جا بشه چيدم بعدش ديديم كه نه بابا اينها خيلي خوبن راه افتاديم سمت ويلا تا نايلون هامون رو بياريم وپر كنيم اما چشمتون روز بد نبينه اول از همه فهميديم كه از ويلاي همسايه چيديم بعد هم اينكه اونها اصلا نارنج نبودن بلكه پرتقال بودن ماهم براي اينكه خيلي شرمنده صاحب خونه نشيم پرتقال هامون رو چيديم تو چمن هاي جلوي ويلا تا موقع رفتن ببريمشون

شب يلدا

اين پاييز هم داره تموم مي شه ، من كه مثل همه پاييز هاي ديگه خيلي دوسش داشتم البته من همه فصل هاي خدارو خيلي دوست دارم اما پاييزيك چيز ديگه است پر از رنگ و پر از حس ويك عالمه چيز به آدم ياد ميده اينكه برگ ها وقتي كه دارند ميفتن اينقدر قشنگ وزيباهستند به آدم مي فهمونه كه حتما لازم نيست كه جوان باشي وپر قدرت ،حتي تو خزون زندگي هم ميشه همه رو خيره محسور كرد ،وقتي برگ ها تو اوج زيباييشون ميريزن با اينكه ميدونن كه تو زمستون از بين ميرن تا عاملي بشن براي رويش برگ هاي جوان و با اين اميد كه با رفتنشون حتما بهاري هم توي راه خواهد بود به آدم ياد ميده كه چطور ميشه گذشت كرد به خاطر كس ديگه و چطور ميشه اميدوار بود كه هميشه هر خزون وزمستوني بهاري رو به همراه داره وتا سردي وسختي زمستون رونبيني نميتوني از زيبايي وخوشي بهار هم لذت ببري وهمه اين ها در كنار هم قدرت خداي مهربون رو به آدم نشون ميده كه با اين عظمت وبزرگي چه چيزهايي رو خلق كرده وما بايد به خاطر اين همه نعمتش هميشه شاكرش باشيم خداجونم خيلي دوست دارم(اوه چقدر ادبي نوشتم)  امسال دومين شب يلدايي كه من و علي با هم هستيم پارسال هم رفتيم خونه داييش اينها اونجا مهر آفرين وشوهرش هم كه به فاصله سه روز از ما عروسي كردن بودن و من اون شب از حسادت تا صبح خوابم نبردالبته من اصلا آدم حسودي نيستم اما نميدونم چرا اونشب اينقدر حسودي كردم آخه ما مثل هم تازه عروس بوديم اما اون شب شوهر اون جلوي همه يك شعر براش گفت ويك سكه هم بهش كادو داد من كه تا قبل از اون اصلا به اين موضوع فكر نكرده بودم اما تو اون لحظه خيلي ناراحت شدم كه چرا آقاي همسر براي من ازاين كارها نكرده و خيلي دلم مي خواست كه اون هم به من كادو ميداد خلاصه كه داشتم از ناراحتي منفجر ميشدم هرچي هم كه آقاي همسر مي پرسيد كه چي شده و چرا ناراحتي هيچ چي بهش نگفتم اما هنوز هم كه يادم ميادت گلوم از حسادت درد ميگيره اميدوارم كه آقاي همسر حالا اين رو بخونه و بفهمه كه چرا اون شب ناراحت شدم

واي چقدر امروز حرف زدم فكم ودستم هردو ياهم درد گرفتن



 
ماجراهاي برنامه ريزي و سام
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦  

چند وقت كه خيلي سرم شلوغ شده (  علت هاشو بعدن ميگم )  به خاطر همين برخلاف ميلم نتونستم به اين زندگي يك سرو ساماني بدم واز اين بابت واقعا شرمنده .

اول از همه يك خبر بدم اون هم اينكه بالاخره اين آقاي همسر يك سري به اين جا زد كه از اين بابت حسابي ازش ممنونم  اما روزي كه اينجا رو ديده بود بعدش قيافه اش كلي تماشايي بود آخه مي گفت خوب نوشته بودي ها اما آخه فكر مي كني لازم همه چيز رو با جزئيات  بنويسي من هم كه خندم گرفته بود گفتم تازه من كلي هم سانسور كردم و هنوز خيلي از جزئيات را ننوشتم ( البته اين رو توي دلم گفتم )

من و آقاي همسر از اول زندگي مشترك سعي كرديم كه با برنامه ريزي پيش بريم يعني بگيم كه تا چه تاريخي مي خوايم چه كارهايي رو انجام بديم و هميشه هم برنامه هايي كه توي ذهنهامون بود تقريبا مشابه و يكسان بود به جز در يك مورد واون هم بحث شيرين بچه دار شدن بود  من دوست داشتم كه خيلي زود اين اتفاق بيفته چون هم بينهايت بچه دار شدن رو دوست دارم هم اينكه به خاطر يك سري از مشكلات جسمي ترجيح مي دم اين اتفاق زودتر بيفته به علاوه اينكه دوست ندارم با بچه هام خيلي اختلاف سن داشته باشم (خيلي رو دارم كه ميگم بچه هاواميدوارم اين رو آقاي همسر نبينه) اما آقاي همسر ميگفت كه هنوز شرايط مهيا نيست خلاصه با يك كشمكش حسابي وتازه با ۶ ماه اختلاف اوايل  سال ۸۷ (انتخاب من)و اواخر سال ۸۷ (انتخاب آقاي همسر )را براي اينكار مناسب ديديم البته اون موقع آقاي همسر قبول كرد كه ديگه سر اين ۶ ماه چونه نزنه و من ساده دل هم باور كردم  ودر همين راستا شروع كردم به انواع واقسام آماده سازي ها ( كه به دليل پاره اي از توضيحات فوق وارد جزئيات نمي شم ) حتي براي اينكه جو خونه هم كمي تغيير كنه وما به حضور ني نيمون عادت كنيم يك كار ديگه هم كردم اما به شرطي اين رو تعريف مي كنم كه بهم نخنديد  چند وقت پيش رفته بوديم شهروند كه يكهويي به سرم زد  برم قسمت فروش لوازم نوزاد و اونجا كه وارد شدم ديگه نفهميدم  چه اتفاقي افتاد آخه حسابي هوش از كلم پريده بود وفقط يادم مياد كه هي دست ميزدم به لباس هاي بچه گونه و خيلي واضح مي خنديدم يعني ذوق مي كردم مردم هم هي به من نگاه مي كردن ويا با تمسخر يا دلسوزي لبخند ميزدن خلاصه در همين حال خلصه كيفور شده بودم كه ديدم آقاي همسر كه نميدونم تو اون فروشگاه به اون بزرگي چطور منو پيدا كرده بود(آخه بهش نگفته بودم كه كجامي رم )با اين قيافه آمد وبراي اينكه من رو زودتر از اون وضعيت جمع كنه وببره تا بيشتر از اين آّبروريزي نكنم يك سر همي نوزادي سفيد كه روش هم چند تا حيونه برجسته مموش داشت برام خريد ومن رضايت دادم كه بيام بيرون از موقعي هم كه خونه آمديم اين لباس كوچولو توي خونه ما شخصيت پيدا كرده يعني من بهش شخصيت دادم آخه مي خواستم به حضور يك فرشته كوچولو تو خونمون عادت كنيم خلاصه اين لباس كه من اسمش رو گذاشتم سام (اسم مورد علاقم براي يكي از پسرهام ) روي مبل ميشينه وباباش هم حق نداره روي اون بشينه  سر غذا هم مياد وسط ما سر سفره تازه سام هميشه هم روي تخت بين ما مي خوابه آخه بچم هنوز كوچولو ونمي تونه جدا بخوابه خلاصه كه كلي شرايط خاص توي خونمون حكم فرماشده كه البته من فكر كنم يك جاي كار رو اشتباه كردم وعوض ايجاد علاقه در آقاي همسر اون رو از اين خريدش و بعد هم زبونم لال نسبت به ني ني دار شدن پشيمون كردم.خوب قول مي دم از اين به بعد سام رو بگذارم روي مبل اون طرفي تا آقاي همسر جا داشته باشه و راحت تر بشينه (ببينيد ترو خدا حالا هي بگيد اين مردها به بچه ها حسودي نمي كنن )

اما ديشب كه باز هم داشتيم برنامه هامون رو مرور مي كرديم اين آقاي همسر كه قراربود ديگه سر اون ۶ ماه چونه نزنه با كلي دليل كه فكر كنم منطقي هم بود اين پروژه بچه دار شدن رو ۶ ماه عقب انداخت و من فقط تونستم  (يعني همه اين مراحل رو انجام دادم) آخه راست ميگه چون ما در راستاي اين فرار مغز ها اگه برناممون جور بشه احتمالا براي يك دوسه ماهي تو اوايل سال آينده بايد راهي ديار فرنگ بشيم كه نميشه ريسك بارداري تو اون سفر را پذيرفت وچون مي گفت كه ممكنه براي ني ني خطر داشته باشه من ديگه ...... شدم و اين شربت ............. رو نوشيدم وقطعنامه تغيير تاريخ احتمالي ني ني دار شدن را پذيرفتم  بيچاره سام كه فكر كنم بايد از امروز بره توي كشوي كمدم وچند وقت ديگه بياد بيرون  اما خدايا من از ته دل آرزو ميكنم هر وقت كه تو خير و صلاح بدوني اين اتفاق خوب توي زندگيمون بيفته  آخه تو. از همه بهتر مي توني براي ما برنامه ريزي كني



 
خان داداش
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦  

اول از همه يك تشكر گنده از همه دوست هايي كه به من و اين زندگي سر زده بودن  

بعدش يك معذرت خواهي گنده به خاطر اين همه تاخير وتنبلي تو به روز كردن سايت  كه به جز تنبلي چند تا علت ديگه هم داشت.

بعد ترش هم يك گله وشكايت گنده تر از آقاي همسر كه هنوز به اين زندگي سري نزده با اينكه اولين كسي بود كه از وجودش با خبر شد .

حالا برسيم سر علت تاخير :

اول اينكه جاتون خالي چند روزي و رفته بوديم مشهد و من كه به قول آقاي همسر هنوز بند نافم رو درست وحسابي جدا نكردن حسابي در جوار مامان وبابا و خان داداش ها والبته مامان شوشوي گرامي نوازش در يافت كردم ( از اين به بعد به جاي واژه لوس كردن ميتونيد اين لفظ رو به كار ببريد  ) به خصوص كه بعد از دوتا جشن تولدي كه اينجا داشتم يك مهموني گنده بايك كيك شكلاتي گنده تر هم به همراه كلي كادو اونجا گرفتم وديگه حسابي .... شدم .

دومين علت هم اينكه بعد از آمدن از سفر چند روزي رو به خاطر همون ماجراهاي تكراري انتظاروگله وتوقع و.... بين همه زن وشوهر ها حال خيلي خوشي نداشتم ودلم نمي خواست كه وقتي شنگول نيستم بيام تو اين زندگي كه خدارو شكر اين ماجرا هم تموم شد ومن آرزو ميكنم كه ديگه هم تكرارنشه البته به كمك آقاي همسر .آخه آقاي همسر خودم تو كه اكثر اوقات خوب و مهربوني چرا گاهي من رو اين شكلي مي كني و هرچي بهت مي گم

خوب حالا بريم سر اصل مطلب يعني خان داداش :

بيشترين خاطره هايي كه من از دوران بچگيم دارم برميگرده به حس تنهاييم آخه من خيلي دوست داشتم كه يك خواهريابرادر داشتم و مثل بچه هاي دوروبرم باهاش بازي مي كردم و حرف ميزدم اما تا ۱۱ سالگي يكي يك دونه بودم ( البته اين اصلا دليل نميشه كه فكر كنيد لوس ودردونه بودم ها ) يادمه يك بار تو جشن تولد ۶ سالگيم به خاطر يكي از كادوهاي تولدم كه يك ميمون تو قفس بود كلي گريه كردم آخه فكر مي كردم كه اون هم مثل من تو قفس تنهاست و دلش گرفته ( بدون توجه به اينكه تشبيه بين خودم وميمون اصلا تشبيه درستي نبود  ) آخرش هم بابام مجبور شد تا ميله هاي قفس اون ميمون رو ببره و از توي قفس درش بياره .مامان و باباهم مثل من دلشون يك بچه ديگه مي خواست اما مثل اينكه مصلحت خدا چيز ديگه اي بود آخه بهترين دكتر هاي يزد هم به مامانم گفته بودند كه با توجه به مشكل اون ها حتي روش هاي خيلي پيشرفته هم نمي تونه كمكي به بچه دار شدنشون بكنه طفلكي مامان هيچ وقت يادم نميره كه چطور با حسرت بچه هاي كوچيك رو نگاه مي كرد يا اينكه چند بار خودش رو به دست عمل هاي جراحي متفاوت سپرد كه حتي يك دفعه نزديك بود جونش رو هم از دست بده اما .... تا اينكه بالاخره خدا معجزه كرد هنوز هم وقتي يادم مياد يه جوري ميشم . يادمه روز تولد حضرت محمد (ص) بود سال ۱۳۶۹ كه من و مامان رفتيم خونه خاله محبوبه براي مولودي وخاله به مامان گفت كه نذر كنه اگه خدا بهش فرزند پسري داد اسمش رو بگذاره محمد مامان هم با نا اميدي نذر كرد و كمتر از يك ماه ما فهميديم كه خدا اين حاجتش رو داده همگي شوكه شده بودند اما اين واقعيت داشت يك معجزه فراتر از تمام پيشرفت هاي علمي و اين خان داداش ما كه اولين پسر هم تو خانواده پدري بود باهزارجورسلام وصلوات تويك روز بهاري ساعت ۹:۱۵ دقيه به دنيا آمد وقتي كه از اتاق عمل آوردنش بيرون يك پسر تپل ۵ كيلويي سفيد با موهاي بور فرفري بود كه توي يك پارچه سبز پيچيده بودنش انگار هنوز بوي بهشت و مي داد پدرم اون موقع براش يك مهموني بزرگ داد .محمد با توجه خاصي بزرگ مي شد حدود دو ساله بود كه فهميديم يك ناراحتي خوني داره اون موقع بود كه احساس كردم مامان و بابا دارن خيلي به سرعت پير ميشن شايد تو فاصله چند روز از تشخيص بيماري وانجام آزمايش مغز استخوان براي همه قدر چند سال گذشت اما خداي مهربون يك) بار ديگه هم بهمون لطف كرد ومعلوم شد بيماري محمد از نوع خطر ناكش نيست و به مرور زمان خوب ميشه اما بايد مراقب بود كه تا اون زمان ضربه اي نخوره كه اين هم براي يك بچه پسر شيطون كه ديگه حالا حسابي شده بود عليمردان خان ( البته  نه زياد ولي خوب ) واز ديوار راست بالا مي رفت سخت بود اما بامراقبت هاي مامان وبابا شد محمد سه ساله بود كه در كمال ناباواري مامانم دوباره باردار شد و خدا يك برادر ديگه هم به من داد انگار دعا هامون با كمي تا خير رسيده بود اون ور خط اما باز هم خدارو شكر تو اون موقع من دبيرستاني بودم و چون مامانم معلم بود يك شيفت من بچه هارو نگه ميداشتم يك شيفت مامان وبه خاطر تفاوت سني هم كه داشتم بيشتر بهشون احساس مادري داشتم تا خواهري ( واي نفسم گرف چقدر حرف زدم اميدوارم سر شما درد نگرفته باشه )

محمد الان كلاس سوم دبيرستان وتا پارسال كه تورشته ریاضی خيلي درسش خوب بود. تو كل سال هايي كه محمد بزرگ شد سعي كرديم بهش خيلي توجه كنيم و امكاناتي كه حتي شايد تامينش براي خانواده كمي سخت بود هم در اختيارش باشه اون هم خدارو شكر پسر خوب و سر به راهي بود (البته هنوز هم هست ) اون بيشتر دوست داشت توي خونه باشه تا اينكه يك هو دچار تحول شد چند وقت پيش كه رفتم خونه ديدم اين خان داداش ساده ما شده يك موجود قد بلند لاغر كه هر كدوم ازتارهاي موهاش كه خيلي از نال من كوتاه تر نبود رو با وسواس زياد به يك جهت ژل زده ويك بلوز پوشيده كه به قول خودش هيكل ورزش كاريشو خوب نشون بده ( غافل از اينكه تنها چيزي كه نشون ميده استخوان هاش ) با يك شلوار رنگ ورو رفته كه به زور اون هم بعضي وقت ها روي آخرين استخوان هاي ستون فقراتش واميسته وفرهنگ لغاتش هم به كل عوض شده وجالب تر از همه هم اينكه اين داداش فراري ما از هر جمع زنونه حتي توي دستشويي و حمام هم بدون موبايلش نميره بعدش هم خودش اعتراف كرد كه ج اف داره (نمیدونم چرا انگلیسی نمیزنه ) خلاصه به کل متحول شده و هرچی هم ما نصیحتش می کنیم تو گوشش نمیره که نمیره .البته خدارو شکر رابطش با من خوبه و فکر می کنم تونستم باهاش کمی نزدیک تر بشم آخه من اعتقاد دارم که اینها همش تحولات دوران نوجوانی اما هم از طرفی توی سرنوشت ساز ترین سال های عمرش آمده به سراغش هم اینکه مامان و بابا که تا حالا فقط یک دختر خوب و خانوم و درس خون و.... (یعنی من ) رو داشتند بدجوری دچار شوک شدن امیدوارم که این داداشی من زودتر از خواب بیدار بشه ویک کمی فکر کنه به اینکه اون هدیه خداوند وباید قدر خودش رو واطرافیانش رو که برای داشتنش خیلی سختی کیشدن بیشتر بدونه ونگذاره فرصت هاش از دست بره .... آمین



 
انرژي مثبت
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦  

هفته پيش يك فيلم مستند ديدم با اسم راز كه موضوعش قانون جاذبه و تاثير افكار ما بر روي سرنوشتمون بود اون فيلم مي گفت كهدنيا بر مبناي جاذبه ساخته شده و ما هر چيزي رو كه در ذهنمون باشه چه مثبت و چه منفي به سمت خودمون جذب مي كنيم واينكه شكر نعمت هايي كه خدا بهمون داده سبب ميشه تا داشته هامون بيشتر بشه همون ماجراي شكر نعمت نعمتت افزون كند .... ( بقيه اش رو فقط آهنگش رو بلدم  ) تو فيلم مي گفتند كه چيزهايي رو كه آرزو داريد حتي توي تصوراتتون نگيد كه اي كاش اون چيز رو داشته باشم بلكه بلكه توي ذهنتون احساس كنيد كه همون موقع داريدش .من هم با خودم قرار گذاشتم كه از اين به بعد تا جايي كه مي تونم فقط به چيز هاي خوب و مثبت فكر كنم و سعي كنم حتما در طول  روز به نعمت هايي كه دارم فكر كنم و اون ها رواسم ببرم واز خدام منون باشم وشكر گذار پس از همين حالا شروع مي كنم ( ۱ - سلامتي ۲- خانواده خوب وفوق العاده ۳- توجه وعنايت هميشگي خداجونم ۴- يك آقاي همسر خوب و مهربون ۵- يك عالمه توانايي و هوش ۶- تحصيلات ۷- اميد به آيندهاي روشن وموفق ۸- يك عالمه آرزوهاي خوب........... )

امروز صبح رو با اين احساس هاي خوب شروع كردم و  هنوز چند دقيقه اي از بيدار شدنم نگذشته بود كه مامان آقاي همسر زنگ زد و گفت كه يك خوا خيلي خوب برامون ديده ، اون گفت كه خواب ديده آقاي همسر به مديريت يكي از قسمت هاي حرم امام رضا پذسرفته شده واين خواب خوب به هردوتامون يك انرژي مضاعف داد علاوه براينكه من در راستاي همون تفكر مثبت اين خواب خوب رو پيش درآمد يك خبر خوب مي دونم كه مطمئنم از طرف خداي مهربون به زودي بهمون ميرسه

راستي من تو اون ماجراي سورپرايز تولد يك هديه ديگه هم از دوست گلم ئه وين گرفتم كه يك تابلو با عكس چند تا گور خر بود . تعجب نكنيد ونگيد اين ديگه چجور هديه اي  آخه اين بحث گور خر يك اصل توي كلاس هاي روانشناسي كه مي رفتيم بود .اون اصل هم از اين قرار بود كه زندگي وافراد همه مثل اين حيوان نجيب پراز سياهي هستند يعني هميشه خوبي وبدي يا شادي وغم مثل سياه وسپيد در كنار هم هستند باديدن اين تابلو هميشه يادم ميمونه كه آدم ها همگي موجودات خوبي هستند با چند تا خصلت بد يا حتي آدم هاي بد هم حتما تو وجودشون خصلت هاي خوب و سفيد هست و همينطور اگه توي زندگيم يك موقع هايي ناراحتي پيش بياد حتما پشت سرش لحظه هاي خوب هم خواهد آمد