درباره من : سن شناسنامه ایم 28 ساله ولی خیلی وقت ها کوچیک ترم بعضی وقت هام بزرگتر یک سال ونیم از روزی که با آقای همسر مهربونم تصمیم گرفتیم برای همیشه در کنار هم و برای هم باشیم می گذره و من هر روز بیشتر از روز قبل خدای بزرگ رو به خاطر داشتن این زندگی شکر می کنم. مدتی که توی دلم آرزوی داشتن یک نی نی سالم وصالح رو دارم که مطمئنم خدا به وقتش حتما آرزوم رو برآورده می کنه.
پروفایل من : پگاه
| ساعت ۳:٠٧ ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧ |
|
کلی حرف نگفته دارم یک برگ بزرگ تو زندگیم ورق خورده که دلم می خواد از هرسطرش اینجا بنویسم اما نه الان . الان فقط می خوام درد ودل کنم آخه دلم گرفته از صبح هرچی فکر کردم هیچ جایی رو بهتر از اینجا برای سبک کردن دلم پیدا نکردم تو این چند وقت خدای مهربون حتی یک لحظه هم تنها مون نگذاشته و من هم کاملا حضورش رو حس کردم اما بازهم خیلی از لحظه ها از تنهایی دلم به درد آمده خدایا من ناشکری نمی کنم اما تنهایی خیلی بد خدایا تو می دونی تو دلم چه آرزویی دارم خدایا من که به قدرت تو ایمان دارم تو به چشم برهم زدنی می تونی آرزوی من رو برآورده کنی .شاید بگی من لیاقتش رو ندارم اما باور کن من تمام سعیم را می کنم خدایا دیگه نمی دونم چطور ازت بخوام کی را واسطه کنم خدابا صدام رو بشنو از ته دلم دارم فریاد می زنم و ازت خواهش می کنم خدایا دلم گرفته کمکم کن |
| ساعت ۸:٥٩ ق.ظ روز سهشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧ |
|
چقدربد که آدم ابن همه از خونه و زندگیش دور باشه من به زودی برمی گردم |
| ساعت ٢:٤٧ ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧ |
|
این بار اگه می خوام اینجا بنویسم برای اینه که هیچ کس صدامو نشنوه حتی خودش اونی که همیشه اگه کسی و نداشتم تا حرف بزنم اون بود تا صداش کنم و حرف هام وبشنوه هرچند که خیلی از وقت ها جوابم و نمی داد اما همین که گفته بودم برام کافی بود اما این بار دیگه نمی خواهم اون هم حرف هام رو بشنوه دلم نمی خواهد بهم بگه که ناشکرم چون خودش می دونه که نیستم .من خیلی باهاش ازته دل حرف زدم وخواسته ام رو گفتم همه آدم های خوب را واسطه قرار دادم اما باز هم دیده نشدم . تو عید روز تولد حضرت محمد رفتم پیش امام رضا همه جا پر از نور وگل بود من به چشم می دیدم که این بزرگ داره به همه عیدی می ده من هم ازش عیدی خواستم گفتم بهش که خودم می دونم لیاقت شو ندارم اما خودتون گفتید که این درست نیست کسی و که نیازمند از در خونتون برونین اون هم دست خالی ، احساس کردم مثل یک بچه تنهام که گرسنه و تشنه است و داره به دست یک بزرگ نگاه می کنه اون هم تو همچین روزی به خصوص وقتی که سرم رو از روی سجاده بلند کردم و دیدم روی فرش کنار دستم دو تا گنجشک ایستادن برام خیلی جالب بوداون هم تو یک صحن سر بسته ، گفتم شاید اینها یک نشونه باشند .اون روز یک نشونه کوچولو داشتم به خاطر همین فکر می کردم عیدیموگرفتم غافل از این که .... آخه خدا من از تنهایی می ترسم خودت می دونی که تمام سعیم را می کردم اگه بهم لیاقتشو می دادی .خودت می دونی چقدر دلم رو خوش کرده بودم . هه آخرش بازهم با اون حرف زدم انگار هرچی هم که اون به من بفهمونه که نمی خواد صدامو بشنوه من حالیم نمیشه خدایا دلم گرفته آخه من مگه چی می خواستم؟خدایابرام یک دلخوشی بود . من هیچ منطقی و نمی تونم قبول کنم آخه تو این همه منطق پس احساس من چی میشه ؟پس من چی ؟آخه نمیشه که همش منطق باشه و دودوتا چهارتا پس کی دل من و می بینی پس کی اون موقعی که برای یک چیزی خیلی بی تابم او ن را به من می دی ؟ آخه این که انصاف نیست که من همیشه باید بپذیرم آخه چرا ؟ دوباره این روزها برام تلخی ماجرای هفته قبل از عروسی زنده شده احساس می کنم دوباره تو یک عمل انجام شده قرار گرفتم بایک برنامه ریزی دروغی تا اینجا دلم رو خوش کردم و حالا که موقع رفتن همه چی به هم می ریزه خدایا احساس می کنم باهام بازی شده بگذار راحت تر بگم سرم کلاه گذاشتن خدایا من اصلا تاحالا به تنهایی رفتن فکر نکردم حالا می ترسم هرچند که اون کوچیک بود اما فکر می کردم ازم محافظت می کرد و تنهایی هام رو پر میکنه هرچند که شاید اصلا در نهایت ماجرا هم صلاح تو نبودو نمی دادیش اما دوست نداشتم با من اینطوری رفتار بشه خدایا من نمی خوام برم من تنهام من تنهام خدایا کمکم کن |
| ساعت ۱٢:۳٥ ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧ |
|
سلام سلام به همراه یک دنیا معذرت خواهی اول از همه ازدوست های گلم یک دنیا حرف دارم حرف هایی پراز شادی و غم پر از امید و ناامیدی که نمی دونم از کجا باید شروع کنم درراستای ماجراهای ما نی نی آخرین تصمیم های آخر سالمون این شد که تلاشمون رو بعد از عید به صورت کاملا جدی در تمام امور مربوطه انجام بدیم روز ۲۸ اسفند با قطار در معیت خواهر شوهر گرامی و خانواده محترم رفتیم مشهد من از قبل با آقای همسرطی کرده بودم که چون امسال آخرین عیدی که ایرانیم من می خوام بیشتر خونه خودمون ور دل مامان و بابام باشمکه خدائیش آقای مهربون هم کلی باهام راه آمد روز دوازدهم غذامون رو برداشتیم و دوتایی رفتیم پارک جنگلی لویزان که خیلی خوب قشنگ بود شب هم شروع کردیم به صحبت راجع به برنامه ها قرار شد آقای همسر یکی دو ماهی زودتر بره تا به قول خودش اوضاع رو کمی آماده کنه البته من خیلی دوست داشتم موقع رفتن از اینجا همراه هم باشیم شاید دل کندن و جدا شدن کمی راحت تر باشه اما خوب حرف های اون هم منطقی بود حالا دیگه نمی دونم مراسم خداحافظی چطور خواهد بود تو همه صحبت ها من به این هم اشاره می کردم که شاید خدا خواست ما نی نی داشته باشیم پس باید این کارو بکنیم واون کار و نکنیم اماآقای همسر وای چقدر حرف زدم فقط یک چیز دیگه دوست های گلم کمک کمک من از صبح تا حالا هر کار کردم نتونستم اینجا عکس بگذارم لطفا یکی من و راهنمایی کنه البته یک بار غزال جونم این کار رو کرد اما نمی دونم چرا اینقدر خنگول شدم و نمی فهمم لطفا با زبان کاملا ابتدایی به من بگید باید چطوری اینجا : ۱- عکس بگذارم ۲- لینک بگذارم دوست خوبم فری جون ممنون که به وبم سر زدی خیلی خوشحال شدم از آشناییت ما برای مرداد ماه اگه خدا بخواد میریم تورنتو خوشحال میشم بیشتر باهم آشنا بشیم
|
| ساعت ۱۱:٤٠ ق.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ |
|
وای چه حالی میده خونه و زندگی جدید به خصوص وقتی که اسباب کشیش اینقدر راحت و بی دردسر باشه ، امیدوارم دوست جونامم از خونه جدیدم خوششون بیاد ( لطفا در مورد دکوراسیون خونم نظر بدید راستی قبل از تعریف این اتفاق جدید یک در خواست کمک دارم .راستش من می خواستم برای این خونه جدید ، خودم برای خودم یک دسته گلی چیزی بیارم اما هرچی سعی کردم نتونستم عکسشو بگذارم خوب حالا بریم سر اصل مطلب : آهای ایه الناس دادار دودور ما بالاخره کانادایی شدیم ماجرااز این قراربود که این آقای همسر من از سال ۲۰۰۱ برای رفتن اقدام کرده بود اما از اون جا که خدا نمی خواست که تنهایی بره تو دیار کافرون کارش هی درست میشه و هی خراب میشه تا اینکه پارسال پرونده من رو هم به پرونده مهاجرت خودش اضافه می کنه و برخلاف انتظارمون تو حدود یک سال هم پرونده من پذیرش میشه هم اینکه برای هر دو تامون ویزا میاد .من و آقای همسر چهارشنبه هفته پیش رفتیم مشهد چون پنچ شنبه سال باباجون بودوآقای همسر جمعه برگشت اما من کمی دیرتر آمدم یعنی سه شنبه صبح رسیدم بعد از اینکه از راه آهن آمدیم داشتیم صبحونه می خوردیم که موبایل آقای همسر زنگ زد بعد دیدم که یک هو قیافش اینجوری شد راستی یک خبر مهم دیگه : این آقای همسر گل من بالاخره قبول کرد تا بریم پیش دکتر کشاف تو کلینیک نوید اون هم باهزار زور و زحمت از سوی من و زهره جون قول داده که سه شنبه این هفته بریم البته گفته فقط برای مشاوره میام اما امیدوارم خدا کمک کنه تا اگه نیاز شد به بقیه کارهام راضی بشه آخه ما تصمیم داریم که اگه خدای مهربون صلاح بدونه اینجا نی نی دار بشیم و با اون بریم تا اونجا به دنیا بیاد ولی وقت خیلی کمی هم برای این موضوع داریم خدای بزرگم خودت می دونی که الان چقدر در آرزوی یک نی نی سالم وصالحم خدایا کمکمون کن قسمت می دم به همه آدم های خوبی که دوسشون داری به پاکی حس مادری که خودت آفریدیش من رو هم از این نعمت بهره مند کن خدایا این حس مقدس رو از من دریغ نکن .خدایا کمکم کن که با دل خوش به اون دنیای جدید و غریب وارد بشم |
| ساعت ۳:٤۱ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦ |
|
خيلي وقت كه سري به اين زندگي نزدم البته هرروز آمدم اما از دور فقط نگاهي كردم ورفتم با اينكه خيلي از وقت ها دلم پر بود از حرف هاي نگفته حرف هايي كه بايد گفته مي شد تا آروم بشم اما ..... تو شروع اين زندگي دلم مي خواست فقط حرف هاي خوب وشيرين رو اينجا بگم حرف هايي كه با خوندنش هم خودم شاد بشم هم بقيه اما اين ،دو تا اشكال خيلي بزرگ داشت ، يكي اينكه اون وقت بايد فقط درصد كمي از روزانه ها ، آرزوهام و.... را مي نوشتم ودوم اينكه ديگه نمي شد اسم اينجا رو گذاشت زندگي واز اون انتظار داشت كه يك دفتر خاطرات بشه كه هر ورقش گوشه اي از زندگيم باشه. اون موقع يادم رفته بود كه خاطراتم در كنار همه اون طنزها وزيبايي ها شايد مواقعي هم همراه با دلتنگي باشه پس از اين به بعد ديگه نگرشم رو عوض ميكنم از امروز اين زندگي ميشه دفتر خاطرات شخصي من بدون توجه به اينكه چه كسي اينجا رو مي خونه وچه حسي پيدا مي كنه؟ (البته در كنار احترام وعلاقه زياد به همه دوست هاي گلم كه به اينجا سر ميزنن و من از ته قلبم دوستشون دارم) يا اينكه مروردلتنگي هاي امروز ممكن ذهنم رو در آينده تلخ كنه . بهتر يك كمي از خودم بگم من از كودكي يك دختر احساساتي بودم البته شايد از روي تصميم گيريهام زياد نشه اين رو فهميد آخه هميشه سعي مي كردم تا جايي كه مي تونم منطق واستقلال رو هم در كنار احساس ووابستگي داشته باشم . آدم خيلي زودرنجي نيستم اما شديدا" حساسم به خصوص نسبت به تمام افراد و مسائلي كه برام مهمند ودوسشون دارم . نميدونم مدل تربيتي خانواده يا نوع ارتباط هاي عاطفيم در خونه سبب شد تا هميشه نياز داشته باشم به اينكه احساسم رو بيان كنم هرچند كه در هر دوره از زندگيم مدل بيان كردنم متفاوت بود ، در دوران دبستان وراهنمايي صحبت ها و محبت هاي روزمره نيازم رو مرتفع مي كرد اما در دبيرستان وبه خصوص سال هاي دانشگاه ودوري از خانواده نوشتن ابزار ابراز احساسم بودو قلم وكاغذ سنگ صبورم . هنوز نامه هام رو به مامان وبابا دارم وهنوز خوندن شون دلم رو گرم ميكنه به حمايت خانواده ولذت نوازش هاشون .فكر ميكنم اين هنر رو از پدرومادرم به ارث بردم آخه اون ها هم هميشه از نامه هايي كه تو سال هاي اول دلدادگيشون براي هم مي نوشتند وبه كمك اون فاصله مكاني ودلتنگيهاشون رو كم ميكردند تعريف مي كنن وهنوز هم بعد از گذشت سال ها نويسنده هاي خوبي براي دادن جواب نامه هاي من بودن . بعد از دانشگاه و تو سال هاي اول كار كمي از كودك درونم فاصله گرفتم وبه همين خاطر بود كه فكر ميكنم ديگه احساس خاصي نبود كه بخواهم به دنبال راهي براي ابرازش بگردم تا زمان ازدواج .تو اوايل آشنايي بزرگ ترين مشكلم با آقاي همسر مربوط به همين مسئله بود احساس مي كردم كه براي ابراز احساسمون نه تنها زبون مشتركي نداريم بلكه لغت نامه زبان احساسي همديگروهم بلد نيستيم اما كم كم كه زمان گذشت هم سعي كرديم تو يك سري چيزها مشترك باشيم هم اينكه تا جايي كه ميشه زبون همديگر را ياد بگيريم . از وقتي ازدواج كردم ديگه به جاي نوشتن بيشتر احساسم ودلتنگيهام رو به زبون ميارم هيچ چيزي بهتر از حرف زدن آرومم نمي كنه واين رو هم مديون آقاي همسرهستم . احساس ميكنم اون بهم كمك كرده تا كودك درونم بدون ترس ودلهره شهامت پيدا كنه وحرفش رو هرچند هم نا متناسب با سنش بزنه واين خيلي عاليه كه از اين بابت از صميم قلب ازت ممنونم همسر عزيزم وقتي آدم ها به كودكشون توجه بيشتري مي كنن انگار خصوصياتشون هم كودكانه تر ميشه اصلا شايد يك زماني بتونن به ايده آل ترين شرايط انساني يعني كودكاني بزرگ تبديل بشن يعني افراد عاقل وبالغي باشند باهمه توانايي هاي يك فرد بزرگ وتمامي خلوص وپاكي وصداقت يك كودك كه البته من هنوز خيلي با همچين آدمي فاصله دارم اما خوشحالم كه حداقل مي دونم كه كودكم زنده است . اين ابزار جديدم براي بيان احساس وتخليه روحي وعاطفي بعضي وقت ها هم من رو دچار مشكل ميكنه كودكم هميشه منتظر كه كسي ازش بخواد تا حرف بزنه ودلش رو خالي كنه ،هميشه دلش مي خواد كه كسي باشه تا جواب سووال هاش رو بده .متاسفانه كودكم در اين مورد كاملا كودك همون قدر كوچك وكم تحمل دلش خيلي تحمل تلنبار شدن حرف هاش رو نداره وخيلي زود مي گيره وبغضش مي تركه حتي مريض مي شه وافسرده ومتاسفانه تنها همدمش هم هميشه حال اون رو درك نمي كنه آخه همسرم تو خودت من رو اينطور عادت دادي پس چرا نگراني هاوپرپر زدن هام رو نمي بيني تو كه مي دوني دلم خيلي كوچيك فقط با چندتا كلمه حرف پر ميشه و مي گيره وبا گفتنشون خالي ميشه وآرامش پيدا مي كنه آخه تو كه خودت من رو اينطور عادت دادي پس چرا ؟ آخه من كه چيز زيادي نمي خوام من فقط مي خوام كه اينطور معلق نباشم من كه همه نا شناخته ها رو با اطمينان به شناخت تو وبه خاطر تو پذيرفتم پس حق دارم كه فقط ازت بخوام باهام حرف بزني من ذهنم پر از سوال ، سوال هايي كه آرامشم رو به هم زده وفقط تويي كه مي توني اون رو به من برگردوني ازت انتظار داشتم براي شنيدن حرف هام مشتاق باشي هرچند هم كه برات تكراري باشه .توكه دغدغه هاي ذهنم رو مي دوني ومهم تر از اون مي دوني كه چطور مي توني از بين ببريشون پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همسرم از زماني كه همراه هم شديم من دلم به اطمينان وشجاعت وعزم تو گرم اگه خودم از خيلي چيزها مي ترسم يا اگه تو خيلي چيزها ضعف دارم اما دلم مي خواد تو رو هميشه قوي ومحكم ببينم نه اينكه حتي از روبه روشدن با سوال هاي ساده ذهن من هم دوري كني آخه من باور دارم به اينكه هرزن خوشبختي مي تونه چشم بسته به همسرش تكيه كنه مي تونه چشم هاش رو ببنده وبا چشم هاي همسرش دنيا رو ببينه مي تونه دلش گرم باشه به اينكه همسرش جواب همه سوال هاي ذهن اون رو مي دونه ومي تونه هر لحظه كه دلش خواست از دلتنگيهاش بگه نه اينكه همه حرف ها ونگراني هاش رو روي هم جمع كنه براي زماني كه بهش اجازه حرف زدن داده ميشه واز ديد همسرش شرايط صحبت فراهم بشه .من معتقدم به اينكه يك زن خوشبختم وتو هم همين مرد رويايي باورهام پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من چطور مي تونم باديدن اين فاصله هاي چند روزه نگران بودن توي يك دنياي ناشناخته نباشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من تو همين دنياي آشناي اطرافم هم از اين فاصله ها كه هر لحظه اش من رو از تو دورتر ميكنه وعشقمون رو كمرنگ ترمي ترسم اين بي تفاوتي وسردي حتي من رو از بزرگترين آرزوم كه از ته دل خواهان برآورده شدنش هستم هم مي ترسونه چه برسه به.................... من وكودك درونم هردو مي ترسيم ونگرانيم والان روزهاست كه منتظريم تا تو مارو از اين ترس از تنهايي ودلتنگي در بياري اون هم فقط با كلامت و با دلگرم كردن هات . من انتظار داشتم تا قبل از اينكه خودت رو براي مواجه شدن با خيلي چيزها آماده كني من رو كه در پناه تو با اوج نخواستن هاو ترس هام مخفي شدم كمك كني تا بتونم كنارت باشم نه پشت سرت فكر مي كردم با همراهيت ومهربونيت من رو به اين باور مي رسوني كه باوجود همه تنهايي ها تو نميگذاري كه احساس دلتنگي بكنم از اون بترسم حتي اگه لازمه اش اين بود كه روزها وروزها برام از بعضي چيزها حرف مي زدي وسوال هام رو پاسخ مي دادي . فكرمي كردم قبل از آماده كردن ويزا، زبان ، وضعيت سفر و....... مهم تر از همه اين كه باور كنيم دلمون به پشتيباني هم گرم به باهم بودنمون آخه من معتقد بودم كه اگه با هم وبه حمايت هم راهي و شروع كنيم حتما سرانجام خوبي خواهد داشت واين از همه چيز مهم تر. مي دونم توي دلت شايد بخندي ،شايد بگي كه حرف هام بچه گونه است اما بايد بپذيري كه وجود من به اين صورت ،من اگه نتونم ترس هاي كودكم رو درمان كنم نمي تونم همراه خوبي براي تو باشم . اگه از تنهايي ودوري بترسم ، اگه نگران باشم به اينكه توي يك دنياي غريب باز هم مثل اينجا روزهامون در سكوت بگذره بااينكه خيلي برام سخت اما متاسفانه بايد ازت بخوام كه تنهايي به اين كشف جديد بپردازي چون نه تنها نمي تونم حامي تو در اين راه باشم بلكه باري خواهم بود سد راهت . |
| ساعت ۱۱:٠٤ ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦ |
|
بازدوباره اينقدر ديربه اين زندگي سر زدم كه هم اينجا كلي گردوخاك نشسته هم كلي حرف تو دل من مونده كه مي خوام همش رو بگم به خاطر همين هرچي فكر كردم نتونستم اسم درست و حسابي براي اين نوشته پيدا كنم اما سعي ميكنم ذهنم رو مرتب كنم ويكي يكي موضوعاتي كه تو دلم قلنبه شده رو بنويسم اول از همه ماجراي سورپرايز كشنده آقاي همسر حدود دو هفته پيش يك روز پنج شنبه من كه از چند وقت قبلش دلم رو صابون زده بودم تا با آقاي همسر برم ديزي سرا (آخه جاتون خالي آبگوشت هاش خيلي خوشمزه است) با اينكه از شب قبلش كمي دلخوري ازآقاي همسر داشتم بايك اس ام اس سعي كردم ماجرارو تموم كنم وبرنامه ناهار رو هماهنگ كنم سفر شمال جاتون خالي آخر هفته رفته بوديم ويلاي عمه اينها تو آبي كنار يك سفر دوروزه بود كه خيلي خوش گذشت شب يلدا اين پاييز هم داره تموم مي شه ، من كه مثل همه پاييز هاي ديگه خيلي دوسش داشتم البته من همه فصل هاي خدارو خيلي دوست دارم اما پاييزيك چيز ديگه است واي چقدر امروز حرف زدم فكم ودستم هردو ياهم درد گرفتن |
| ساعت ٩:۳٧ ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦ |
|
چند وقت كه خيلي سرم شلوغ شده ( علت هاشو بعدن ميگم ) به خاطر همين برخلاف ميلم نتونستم به اين زندگي يك سرو ساماني بدم واز اين بابت واقعا شرمنده اول از همه يك خبر بدم اون هم اينكه بالاخره اين آقاي همسر يك سري به اين جا زد كه از اين بابت حسابي ازش ممنونم من و آقاي همسر از اول زندگي مشترك سعي كرديم كه با برنامه ريزي پيش بريم يعني بگيم كه تا چه تاريخي مي خوايم چه كارهايي رو انجام بديم و هميشه هم برنامه هايي كه توي ذهنهامون بود تقريبا مشابه و يكسان بود به جز در يك مورد واون هم بحث شيرين بچه دار شدن بود اما ديشب كه باز هم داشتيم برنامه هامون رو مرور مي كرديم اين آقاي همسر كه قراربود ديگه سر اون ۶ ماه چونه نزنه با كلي دليل كه فكر كنم منطقي هم بود اين پروژه بچه دار شدن رو ۶ ماه عقب انداخت و من فقط تونستم |
| ساعت ٢:۱۳ ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ |
|
اول از همه يك تشكر گنده از همه دوست هايي كه به من و اين زندگي سر زده بودن بعدش يك معذرت خواهي گنده به خاطر اين همه تاخير وتنبلي تو به روز كردن سايت بعد ترش هم يك گله وشكايت گنده تر از آقاي همسر كه هنوز به اين زندگي سري نزده با اينكه اولين كسي بود كه از وجودش با خبر شد . حالا برسيم سر علت تاخير : اول اينكه جاتون خالي چند روزي و رفته بوديم مشهد و من كه به قول آقاي همسر هنوز بند نافم رو درست وحسابي جدا نكردن حسابي در جوار مامان وبابا و خان داداش ها والبته مامان شوشوي گرامي نوازش در يافت كردم دومين علت هم اينكه بعد از آمدن از سفر چند روزي رو به خاطر همون ماجراهاي تكراري انتظاروگله وتوقع و.... بين همه زن وشوهر ها حال خيلي خوشي نداشتم ودلم نمي خواست كه وقتي شنگول نيستم بيام تو اين زندگي كه خدارو شكر اين ماجرا هم تموم شد ومن آرزو ميكنم كه ديگه هم تكرارنشه البته به كمك آقاي همسر .آخه آقاي همسر خودم تو كه اكثر اوقات خوب و مهربوني چرا گاهي من رو اين شكلي مي كني خوب حالا بريم سر اصل مطلب يعني خان داداش : بيشترين خاطره هايي كه من از دوران بچگيم دارم برميگرده به حس تنهاييم آخه من خيلي دوست داشتم كه يك خواهريابرادر داشتم و مثل بچه هاي دوروبرم باهاش بازي مي كردم و حرف ميزدم اما تا ۱۱ سالگي يكي يك دونه بودم ( البته اين اصلا دليل نميشه كه فكر كنيد لوس ودردونه بودم ها محمد الان كلاس سوم دبيرستان وتا پارسال كه تورشته ریاضی خيلي درسش خوب بود. تو كل سال هايي كه محمد بزرگ شد سعي كرديم بهش خيلي توجه كنيم و امكاناتي كه حتي شايد تامينش براي خانواده كمي سخت بود هم در اختيارش باشه اون هم خدارو شكر پسر خوب و سر به راهي بود (البته هنوز هم هست ) اون بيشتر دوست داشت توي خونه باشه تا اينكه يك هو دچار تحول شد چند وقت پيش كه رفتم خونه ديدم اين خان داداش ساده ما شده يك موجود قد بلند لاغر كه هر كدوم ازتارهاي موهاش كه خيلي از نال من كوتاه تر نبود رو با وسواس زياد به يك جهت ژل زده ويك بلوز پوشيده كه به قول خودش هيكل ورزش كاريشو خوب نشون بده ( غافل از اينكه تنها چيزي كه نشون ميده استخوان هاش ) با يك شلوار رنگ ورو رفته كه به زور اون هم بعضي وقت ها روي آخرين استخوان هاي ستون فقراتش واميسته |
| ساعت ۱:۱٠ ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦ |
|
هفته پيش يك فيلم مستند ديدم با اسم راز كه موضوعش قانون جاذبه و تاثير افكار ما بر روي سرنوشتمون بود اون فيلم مي گفت كهدنيا بر مبناي جاذبه ساخته شده و ما هر چيزي رو كه در ذهنمون باشه چه مثبت و چه منفي به سمت خودمون جذب مي كنيم واينكه شكر نعمت هايي كه خدا بهمون داده سبب ميشه تا داشته هامون بيشتر بشه همون ماجراي شكر نعمت نعمتت افزون كند .... ( بقيه اش رو فقط آهنگش رو بلدم امروز صبح رو با اين احساس هاي خوب شروع كردم و هنوز چند دقيقه اي از بيدار شدنم نگذشته بود كه مامان آقاي همسر زنگ زد و گفت كه يك خوا خيلي خوب برامون ديده ، اون گفت كه خواب ديده آقاي همسر به مديريت يكي از قسمت هاي حرم امام رضا پذسرفته شده واين خواب خوب به هردوتامون يك انرژي مضاعف داد علاوه براينكه من در راستاي همون تفكر مثبت اين خواب خوب رو پيش درآمد يك خبر خوب مي دونم كه مطمئنم از طرف خداي مهربون به زودي بهمون ميرسه راستي من تو اون ماجراي سورپرايز تولد يك هديه ديگه هم از دوست گلم ئه وين گرفتم كه يك تابلو با عكس چند تا گور خر بود . تعجب نكنيد ونگيد اين ديگه چجور هديه اي |




بعدش از این زندگی که از سال پیش تا حالا بهش سر نزدم و به سر و وضعش نرسیدم
آخرش هم از کودک درون خودم که دلش رو خوش کرده بود به این خونه مجازی اما من بهش بی توجهی کردم (سوء تفاهم نشه ها منظورم نی نی نبود )
به خاطر همین در یک اقدام ناجوانمردانه من رفتم و عکس رنگی گرفتم که خیلی بد بود ودردناک اما خدارو شکر اوضاع داخلی خوب بود ودکتر بهمون گفت که اواخر فروردین بریم برای ای یو ای این ماجرا رو تا همین جا داشته باشید تا بعد......
دوباره موقع سال تحویل مثل همیشه دل من اندازه یک نسیم بهاری نازک شده بود و اشک هام آروم وبی صدا می ریخت اما خداموشکر می کردم که دست مهربون همسرم تو دستم بود وخانواده عزیزم کنارم بودن خداموشکر کردم که یک باردیگه بابای مهربونم بعد از تحویل سال با چشمهای اشکی من رو بوسید بوی مهر پدریش دعای خیرش من رو تا سال آینده سرمست وبیمه کرد همینطور مامان جونم مثل زمان بچگی ها بغلم کرد و بهم عیدی داد جاتون خالی بعد از عید هم زدیم و رقصیدیم برای اولین بار رقص خان داداشم رو هم دیدم که همون لحظه دوست داشتم بپرم وماچش کنه با مدل مو جدیدی که زده بود وکت شلوار نو که پوشیده بود ورقص مردونه اش همگی احساس کردیم چقدر بیشتر از تصور ما بزرگ شده
داداش کوچولو هم همینطور هرچند که دیگه خیلی کوچولو نیست وهمه تلاشش رو برای پیروی از ادا اطوار های خان داداش بزرگه می کنه برای ماهمیشه ته تغاری و کوچولو .امسال عیدی یک عطری که خیلی وقت بود دوسش داشتم از همسر جونم گرفتم یک دست لباس از مامان وبابای گلم یک سکه هم از مامان جون .تا دهم مشهد بودیم وهمش به مهمون بازی و دید و بازدید گذشت که خیلی خوب بود وبعدش با اینکه تعطیل بودیم به اصرار آقای همسر آمدیم تهران تا به قول ایشون در خلوت و آرامش برای کارهامون برنامه ریزی کنیم.
بعد هم اینطوری
شده بود کلی داد و بیداد کردم اما به هیچ وجه راضی نمی شد یکی دو روز خیلی ناراحت بودم و هرچی خواستمک که خودم رو راضی کنم تا به حرفش گوش بدم دیدم با شرایطی که ما داریم اصلا حرف های اون منطقی نیست البته من هم بهش حق می دم که نگران باشه اما نه اون قدر که همه چی و کنسل کنه این بود که عزمم رو جزم کردم تا راضیش کنم یا اینکه خوم به نتیجه دیگه ای برسم این بود که اول رفتم پیش دکتر خودم وبا هاش مشورت کردم اون هم گفت که اصلا به نگرانی همسرت توجه نکن البته باید بتونی راضیش کنی بعد هم با هم رفتیم پیش مشاورمون اون هم با اینکه قبلا گفته بود به نظر من برید خارج و بعد از چند وقت برای بچه اقدام کنید وقتی دلایل من رو شنید گفت که حرف من درست تر خلاصه تا این لحظه که در خدمتتون هستم تقریبا همسر جونم رو راضی کردم البته اموز هم به توصیه پزشکم باید باهم بریم پیشش امیدوارم امروز بالاخره عروس خانوم بله رو بگه 

.

يافرارمغزهاي۲ (هه هه شد مثل اين فيلم ها)
خلاصه ظهر باآقاي همسر كه هنوز تو قيافه بود
رفتيم ديزي خوري اما اين دفعه زياد نچسبيد آخه شما تصور كنيد كه آدم با كلي برنامه ريزي براي آخر هفته ، بشينه جلوي يك آدم اخمالو وبخواد كه ديزي بخوره
به خاطر همين من هم كه همه تلاشم روبراي بهبود اوضاع كرده بودم اما به سنگ خورده بود بعد از يك نطق كامل در مورد اينكه تو اگه از چيزي ناراحتي بهتر راجع بهش حرف بزني تا اينكه اينطوري لحظاتمون رو خراب كني رفتم تو موضع قيافه گرفتن وناراحت شدن
شب هم قراربود كه بريم خونه دايي جلال تولد اباذر خلاصه تو كل راه هم اوضاع به همين منوال و در سكوت گذشت اما اونجا كم كم يخ هامون باز شد تا اينكه بعد از شام آقاي همسر در يك سورپرايز حسابي اعلام كردند كه مي خواهم به همه يك خبر بدم
اون هم اينه كه امروز يك ايميل از وكيلش داشته كه گفته فرآيند مهاجرتمون با موفقيت انجام شده وديگه فقط بايد منتظر ويزاها باشيم ( راستی داداشی اگه این رو خوندی یادت باشه به مامان اینها نگی چون فعلا نمیدونن
) و اين خبر رو خواسته توي جمع بگه تا من هم سورپرايز بشم اما من كه از عصبانيت و ناراحتي رنگم پريده بود 
فقط آرزو مي كردم كه اي كاش تو اون لحظه كسي دور وبرمون نبود تا بتونم يك داد حسابي بزنم آخه كسي نيست بگه تو كه مي دوني من دوست دارم قبل از هر كسي اول خبر هاي خصوصيمون رو خودمون بدونيم نه اينكه من هم با بقيه مطلع بشم بعدشم تو كه مي دونستي اين خبر براي من به هيچ وجه خوشحال كننده نيست پس چرا فكر كردي كه با اون همه قيافه اي كه گرفتي الان بايد با دادن اين خبر خوشحال بشم
تازه جالب بود كه مي گفت من از ظهر تا حالا از خوشحالي تو پوست خودم نمي گنجم ومن مونده بودم كه خوبه تازه خوشحال بوده واز ظهر تا حالا اينقده بد اخلاقي كرده
خلاصه اين هم از ماجراي سورپرايز كشنده يا همون فرارمغزهاي ۲
پارسال هم يكبار رفته بوديم كه اون هم خيلي عالي بود
پنج شنبه كوله هامون رو انداختيم رو دوشمون وبا اتوبوس رفتيم سمت بابلسر اين دفعه عمو رضا و خانومش هم بودن. من و علي فكر مي كرديم اين دفعه هم چون مثل پارسال با يك گروه سالمند رژيمي سفر ميكنيم ممكن باز گرسنه بمونيم با خودمون كمي كيك وآجيل وكالباس هم برديم آخه پارسال هم عمه اينها با دو تا از دوستهاشون آمده بودن كه همسن خودشون بودن وخوب رژيمي غذا مي خوردن ما هم كه حسابي فعاليتمون زياد بود
وگرسنمون مي شد هرچي مي گفتيم مي خوايم بيرون غذا بخوريم تعارف مي كردند ومي گفتند نه اگه دوست داريد تو خونه ما براتون چيزديگه اي درست كنيم اما امان از اين تعارف ها و خجالتي بودن ما
ولي خدا رو شكر اين دفعه اوضاع بهتر بود روز پنج شنبه هم با عمه اينها رفتيم يك استخر روباز كه خيلي كيف داد اون هم تو آفتاب پاييزي فقط بديش اين بود كه آقاي همسر پيشم نبود........... الان فصل نارنج و تو خيابون هاي شمال درخت ها پر بود از نارنج هاي خوشگل كه مثل چراغ مي درخشيدند وجالب بود كه كسي هم بهشون توجهي نمي كرد اما تو اين چند روز ما همه اين بي توجهي هارو جبران كرديم 

(اوه چقدر ادبي نوشتم) امسال دومين شب يلدايي كه من و علي با هم هستيم پارسال هم رفتيم خونه داييش اينها اونجا مهر آفرين وشوهرش هم كه به فاصله سه روز از ما عروسي كردن بودن و من اون شب از حسادت تا صبح خوابم نبرد
من كه تا قبل از اون اصلا به اين موضوع فكر نكرده بودم اما تو اون لحظه خيلي ناراحت شدم كه چرا آقاي همسر براي من ازاين كارها نكرده و خيلي دلم مي خواست كه اون هم به من كادو ميداد
خلاصه كه داشتم از ناراحتي منفجر ميشدم هرچي هم كه آقاي همسر مي پرسيد كه چي شده و چرا ناراحتي هيچ چي بهش نگفتم اما هنوز هم كه يادم ميادت گلوم از حسادت درد ميگيره 
.
اما روزي كه اينجا رو ديده بود بعدش قيافه اش كلي تماشايي بود آخه مي گفت خوب نوشته بودي ها اما آخه فكر مي كني لازم همه چيز رو با جزئيات بنويسي
) اما آقاي همسر ميگفت كه هنوز شرايط مهيا نيست خلاصه با يك كشمكش حسابي وتازه با ۶ ماه اختلاف اوايل سال ۸۷ (انتخاب من)و اواخر سال ۸۷ (انتخاب آقاي همسر )را براي اينكار مناسب ديديم البته اون موقع آقاي همسر قبول كرد كه ديگه سر اين ۶ ماه چونه نزنه و من ساده دل هم باور كردم
) حتي براي اينكه جو خونه هم كمي تغيير كنه وما به حضور ني نيمون عادت كنيم يك كار ديگه هم كردم اما به شرطي اين رو تعريف مي كنم كه بهم نخنديد
)
بيچاره سام كه فكر كنم بايد از امروز بره توي كشوي كمدم وچند وقت ديگه بياد بيرون 
)
وجالب تر از همه هم اينكه اين داداش فراري ما از هر جمع زنونه حتي توي دستشويي و حمام هم بدون موبايلش نميره بعدش هم خودش اعتراف كرد كه ج اف داره (نمیدونم چرا انگلیسی نمیزنه ) خلاصه به کل متحول شده
وباید قدر خودش رو واطرافیانش رو که برای داشتنش خیلی سختی کیشدن بیشتر بدونه ونگذاره فرصت هاش از دست بره .... آمین
) تو فيلم مي گفتند كه چيزهايي رو كه آرزو داريد حتي توي تصوراتتون نگيد كه اي كاش اون چيز رو داشته باشم بلكه بلكه توي ذهنتون احساس كنيد كه همون موقع داريدش .من هم با خودم قرار گذاشتم كه از اين به بعد تا جايي كه مي تونم فقط به چيز هاي خوب و مثبت فكر كنم و سعي كنم حتما در طول روز به نعمت هايي كه دارم فكر كنم و اون ها رواسم ببرم واز خدام منون باشم وشكر گذار